SuPeR Review

*نشریۀ "سوپر" فضایی برای نشر عقاید*

SuPeR Review

*نشریۀ "سوپر" فضایی برای نشر عقاید*

مشخصات بلاگ
SuPeR Review

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..

آن زمان‌ها که پدر تنها قهرمان بود

عشق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند

تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند

تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!

(استاد مرحوم حسین پناهی)

برای همکاری و هماهنگی با ایمیل :

Stage@mailfa.org

تماس حاصل فرمایید.

• کسانی هم که مایل به تبادل لینک

هستن ، ما رو با عنوان وبلاگمون لینک

کنن ، بعد تو قسمت نظرات وبلاگمون

اسم و آدرس وبلاگشون رو بذارن که هم

سر بزنیم هم نظر بدیم و هم لینک کنیم.

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

بعد از یه حال بد...

جمعه, ۶ دی ۱۳۹۲، ۰۴:۰۹ ق.ظ


قرار بود یه سگ برای سرپرستی بگیرم از یه دختر خانمی که قصد سفر به خارج از کشور
داشت.
جمعه بود طبق قراری که شب قبلش برای دیدن سگ ما به خونشون رفته بودیم گذاشتیم
برای دیدن جا ، قرار شد که ساعت 2 خونه ی من باشن....بلفی رو آورد و خونه رو دید و
داشتن میرفتن بین راه پله ها دختره گفت اگر قرار شد بهتون واگذار کنم خبرتون میکنم ...
یجورایی تابلو بود که نمیخواد به من واگذار کنه ... خلاصه اونا رفتن و من یه سر رفتم طبقه
بالا (خونه اصلی) همینجوری که داشتم با مادرم حرف میزدم ، که یهو گوشیم زنگ خورد ...
مهدی بود ... گفت کجایی ؟ گفتم خونه ... گفتم شاید طبق معمول میخواد بیاد پیشم ...
گفت پاشو بیا بیرون ... گفتم خب چه کاریه ... بیا اینجا دیگه ... گفت نه ، با آرینم ... بیا
سر کوچه ... لباس پوشیدم رفتم سر کوچه ... دیدم خبری ازشون نیست ... زنگ زدم به
گوشی مهدی ... رفتم تا دم در خونه ... همینجوری که داشتم با گوشی مهدی رو میگرفتم
برگشتم سر کوچه رو دیدم که همون لحظه سر رسیدن ... مهدی و آرین با هم تو ماشین
آرین ... رفتم سوار شدم ... گفتم خب چرا نمیاید بریم پایین (خونه خودم) مهدی هم حرفمو
تایید کرد ... اما آرین گفت بریم یه دوری بزنیم یه سیگاری بزنیم بعد ... گفتم سیگار و پایینم
میشد زد دیگه ... گفت نه با ماشین حالش بیشتره ... آرین یه چیزی در آورد ... شبیه سیگار
که یه مقدار کوچیکتر بود و معلوم بود دست سازِ ... روشن کرد و کام اولم خودش کشید ...
بعد داد مهدی و بعدشم افتاد دست من ...
قبلش اینو اضاف کنم ، تابستونی ، خونه یکی از رفیقا آرین بهمون یه همچین چیزی داده بود
کشیدیم ... به قول خودش فاز خنده داره ... ولی اونشبم ما نخندیدیم ... حداقلش این بود که
من نخندیدم... یعنی اصلاً خنده آور نبود که بخوام بگم خنده آور بود و من نخندیدم ...
خلاصه رو حساب اون شب که کشیدیم و خیلی مِلو و ریز یه کم به حالت مستی در اومدیم
کشیدم ... طبق همون روال قبل ... سه کام ... بعد از هر کام نفس حبس و بعد از چند ثانیه
بده بیرون ... دو دست کامل چرخید تا اینکه یهو مهدی گفت من نمیکشم ... هنوز به نصف
نرسیده بود ... دیگه از دست بعدی فقط آرین میکشید میداد به من ... تا اینکه به آخر رسید ...
پنج دقیقه گذشت ... به آرین گفتم : اینم که چیزی نداشت که .... گفت : اینی که کشیدی
گل بود ... مارکِ چیز ... فازش خنده س ... گفتم : فعلاً که هیچی نداشت ... گفت : یه ده
دقیقه ، یک ربع دیلِی داره ...
از اینجا به بعد دیگه سکوت بود ... سکوت محض ... فکر نمی کنم به ده دقیقه یک رُبع هم
کشیده بود ... دیگه از اینجا به بعد هر تصویری فقط یه ذره یه ذره یادم میاد ... اینکه میدیدم
سر خیابون ... بعد دوباره تو حالت خلسه فرو می رفتم ... دیدم پشت چراغ قرمزیم ... خلاصه
به این حالتا رسیده بودم ....
• احساس می کردم زمان (حتی یک دقیقه) یک ساعت طول کشیده.
• صدای کم رو احساس می کردم خیلی کمه و صدای نرمال رو احساس می کردم خیلی زیاده.
• احساس تشنگی و خفگی ...
• احساس خواب آلودگی شدید (اما بعدش هر چی زور زدم بخوام نشد که نشد)
• تو حرفا زدن پرت و پلا می گفتم و به موضوع مورد بحث حرف نمیزدم ....
• تو قسمت رون پام (وقتی تو ماشین نشسته بودم) احساس می کردم 200 کیلو وزنه گذاشتن
 و احساس می کردم اصلاً نمی تونم پامو تکون بدم.

• احساس خستگی تو نوع حرف زدن و راه رفتنم به شدت تاثیر گذاشته بود... جوری که موقع
 راه رفتن از مسیر منحرف میشدم.
• یه چیزی که خیلی بد بود ... این بود که وقتی به مغز فشار میاوردم که هوشیار باشه اوضاع بدتر
میشد !

• قتل یا دعوا هم اگه اوضاع بدتر میشد میتونست رُخ بده ... چون به قول خودمون جو کم آوردن کم
 نیاوردن بود ... ضمن اینکه یه حرفایی هم رد و بدل میشه که تو اون موقعیت شاید ناخودآگاه مغزت
 همه چیز رو بگه و بعد از اینکه هوشیار شدی بفهمی که اااای واااای ... چه گاف بزرگی دادی و همه
زندگیتو لو دادی !


 ◘ خلاصه اون روزِ من ، هر طور که بود بالاخره بخیر گذشت ... ولی اینو هیچوقت یادم نمیره ! که هر
آن ممکن اُوِر دوز (Overdose)  کنم.


این یه جو بود ... یعنی جو گیر شدم ... یه آن به خودم اومدم دیدم پُکیدم. ... خیر سرم من میخواستم
سیگارم ترک کنم ... حالا الان به این روز افتادم ...
و یه چیز دیگه ای که بهم ثابت شد ... این بود که بعضیا هستن که بدنشون به این گند عادت کرده ...
دیگه بدن به قول خودمون آفی رد کرده ... دیگه خاموش ... اینجور آدما براشون مهم نیست کُک باشه ...
کراک باشه ... شیشه باشه ... همه چی مصرف میکنن و عین خیالشونم نیست ... خودتونو با اونا
مقایسه نکنید ... شاید بدن شما هم این چیزارو تحمل کنه ... ولی قشنگ  خودتونو به گ ا میدیدن...
نگید که اگه معتادش بشید به گ ا میرید بلکه همون یک بارشم چه چیزایی رو که فنا نمیکنه تو بدن.
نکشید ... نکنید ... نگردید با اینجور آدما ... هر چقدرم با مرام هستن اینجور رفیقا ... ولی خودشون
میتونن گلیم خودشونو از آب بکشن بیرون ... ولی گلیم شما رو که نمیتونن !

اینا بخضی از اون اتفاق نا جور بود ... یه چیزاییش واقعاً محو شد از ذهنم بخاطر شدت حال بدم ...
و خیلی هاش رو هم نگفتم ...

اگه شد یه روزی بهتون میفهمونم چجوری ب گ ایی داره ...

اینکه اول قضیه رو هم با قضیه سرپرستی سگ شروع کردم رو هم یادم رفت بگم چرا ... چون بعدش
فقط مُدام خدارو شکر می کردم که بعد از اونا این اتفاق افتاد ... اگه کسی ما رو تو اون وضع میدید
واقعاً خدا میدونست چی میشد !

 (ن : روهان) 

 

۹۲/۱۰/۰۶

نظرات  (۴)

سلام.خوبین؟
تشریف بیارین وبلاگم پست جدید گذاشتم.
باحضورتون خوشحالم میکنید.
پاسخ:
درود بانو..
سپاس از حضورتون و سپاس از فراخوانتون.
خواهش میکنم.
سپاس از مهر شما.
جالب بود واقعا!!!!
خب من فقط یه موقع هایی...خیلی به ندرت...اونم فقط برا آروم شدن...یه نخ سیگار میکشم!
همین!!!!
این چیزی که شما مصرف کردین دقیقا چیه؟!
پاسخ:

و باز هم درود.

این نوشته برگرفته از گفته های دوست خوبم (روهان) هستش که حیفم اومد برای 
کسب آگاهی بیشتر ننویسم و تو وبلاگ نذارم.
همونطور که در خود نوشته درج شده اون مادۀ مخدر اسمش "گـُل" بوده و مارکش هم
"چیز"
نام داشته.
من هم سیگار می کشیدم که اخیراً روند ترک رو پیشه کردم.

سلام.
ممنون از حضور واقعا گرمتون! واقعا لطف کردین!
مرسی!
و ضمنا ممنون از اطلاعاتتون! جالب بودن واقعا!
پاسخ:
درود.
خواهش میکنم.وظیفه بود.
سپاس از شما برای حضورتون و سپاس از دعوت شما.
در مورد اطلاعات هم باید بگم وظیفه بود،کاری نکردم من.
امیدوارم که تندرست و خرسند باشید.


برای همه خوب باش...
آنکه فهمید کنارت خواهد ماند
و آنکه نفهمید
روزی دلش برای خوبیهایت تنگ میشود!!!
.
.
.
واقعا!!!
پاسخ:
درود.
بسیار زیبا بود ... سپاس از حضورتون و سپاس از متن زیبایی که نوشتید.


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی