SuPeR Review

*نشریۀ "سوپر" فضایی برای نشر عقاید*

SuPeR Review

*نشریۀ "سوپر" فضایی برای نشر عقاید*

مشخصات بلاگ
SuPeR Review

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..

آن زمان‌ها که پدر تنها قهرمان بود

عشق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند

تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند

تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!

(استاد مرحوم حسین پناهی)

برای همکاری و هماهنگی با ایمیل :

Stage@mailfa.org

تماس حاصل فرمایید.

• کسانی هم که مایل به تبادل لینک

هستن ، ما رو با عنوان وبلاگمون لینک

کنن ، بعد تو قسمت نظرات وبلاگمون

اسم و آدرس وبلاگشون رو بذارن که هم

سر بزنیم هم نظر بدیم و هم لینک کنیم.

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۳ مطلب با موضوع «سوال» ثبت شده است


بیزارم از پاییز ... detest of autumn 

میخوام از اول شروع کنم و بگم ... 

دو سال پیش تو اوج تنهایی و افسردگی تو مسنجر و سایت های مختلف دنبال یه دوست (دختر)

می گشتم که بتونه اولاً هم منو تحمل کنه هم اینکه همدم تنهاییم بشه ... با روان گسیختگی محض

تو سایت ها و مسنجرها می گشتم و با همه ارتباط برقرار می کردم تا اینکه یه شب با یه نفر آشنا 

شدم که مشخصات پروفایلش نشون میداد که همشهری هستیم . خلاصه باهاش ارتباط برقرار کردم 

و همه حرفامو بهش زدم ... از روی غروری که داشتم و از شناختی که داشتم اولین چیزی که بهش

یادآور شدم این بود که "من غیر قابل تحملم و کمتر کسی و بهتره اینجوری بگم ، هیچکس نمیتونه

منو تحمل کنه" ... اونم مغرور بود و نمخواست که زیر بار حرف زور و بداخلاقی بره ... اون شب

بعد دو ساعت چت کردن بهش گفتم برو ... به قدری حالم بد بود که داشتم اشک می ریختم و بهش میگفتم

برو ... تو هم نمیتونی منو تحمل کنی ... اونم رفت ... من هم تو واقعیت داشتم زار زار گریه می کردم 

هم تو روم (چت روم) مدام شکلک گریه می ذاشتم ... چند دقیقه گذشته بود و من همینجوری داشتم گریه 

میکردم و... که دیدم دوباره برگشت ... و گفت : من تحملت میکنم ! ... گفتم نمیتونی ! گفتم برو ... نمیخواد 

برام دل بسوزونی ... گفتم : منو خانوادمم نمیتونن تحمل کنن ، چه برسه به تو ... اما گفت : من با بقیه 

فرق دارم و من تحملت میکنم ! ... هر چی بهش گفتم برو ، گوش نکرد ... گفتم اصن من پشیمون شدم ... 

میخوام تنها بمونم تا اینکه یه نفر دیگه رو درگیر خودم کنم و بخوام ناراحتش کنم ... گفت : من ناراحت 

نمیشم و قول میدم تحملت کنم .... از اون شب به بعد تا 6 ما اول دوستیمون سر هر بحثی بهش میگفتم 

بره ... چون واقعاً داشتیم عذاب میکشیدیم ... ولی اون حرف گوش نمی کرد و میگفت من نمیرم و تحملت 

میکنم ... به حدی که گفته بود تحملم میکنه و تنهام نمیذاره و میگفت با بقیه فرق داره که باورم شده بود

که میتونه و واقعاً فرق داره ... اما .............. 1 ماهه رفته و الان دیگه میگه : متنفرم ازت و دیگه حالم ازت

بهم میخوره و نذر کردم که بری .... دیگه نمیخوام ببینمت .... 

کسی که همیشه می گفت : من عاشقتم .... میگفت : هیچوقت تنهات نمیذارم ... میگفت : اگه برم میمیرم ... 

حالا میگه : متنفرم ازت ... بدم میاد ازت ... حالم ازت بهم میخوره .... نمیخوام ببینمت ....

تو این یک ماه بهش فرصت دادم و سعی کردم غرورم رو زیر پا بذارم ... ولی هنوز برنگشته و ازم دورتر و 

دورتر شده و دیگه هیچ خبری ازش نیست ......

یکی یه چی بهم بگه ! ... چی شد ؟! ... مگه من بهش نمیگفتم بره ؟! چرا بعد دو سال ؟! چرا گذاشت من بهش 

وابسته بشم و عاشقش بشم و نتونم ازش جدا بشم و بعد بذاره بره ؟! ... 

به قدری داغونم که خیلیا باهام حرف زدن و خواستن بهم انرژی مثبت بدن و نذارن که من افسرده تر بشم ... ولی

هیچکدوم نتونستن بگن : چرا ؟! چرا اون وقتی که من بدترین رفتارارو باهاش می کردم نمی رفت و حالا که دیگه 

من عاشق همین بخشیدناش شدم گذاشت رفت ؟!

چرا دلمو اینجوری شکست ؟! ... من اشتباه کردم ... ولی چرا تاوانشو اینجوری باید پس بدم ؟!




 

۲۶ نظر ۲۴ مهر ۹۲ ، ۱۵:۴۹


سلام دوستان .

دو روز پیش مطلبی رو با عنوان ♠هنوزم دوستش دارم♠ درج کردم و با استقبال گرم و خوب 

شما عزیزان رو به رو شدم و حاصل این محبت 35 نظر مفید بود.

خیلی از شما دوستان ، تجربیات و نظریه های خوبی در اختیارم گذاشتید و خیلی هاتون هم

به گرمی همدردی کردید و عده ای هم که تجربه ای نداشتن لطف داشتن و حتی اعلام کردن

واقعاً همه ی نظرات ارزشمند و قابل احترام بود.

واقعاً از تک تکتون ممنونم برای این لطف و محبت هاتون.smiley

چند تا نکته  رو در مورد اون پُست باید اشاره کنم که برای خیلی از عزیزان سوال شده بود:

- دوستان من الان با هیچکدوم از اون دوستان نیستم و فقط خاطراتشون هر از گاهی اذیتم میکنه

البته تا چند وقت پیش مدام دوست و قهر میشدیم تا اینکه بالاخره تموم شد.

- منظور از "عشق" و "عاشق" با تعریف علاقه ی بسیار زیادِ ... نه به اینکه همه رو به دید همسر

ببینم.

- من از لحاظ احساسی واقعاً خیلی زود به دیگران وابسته میشدم. همونطور که تو کامنت یکی از

دوستان هم عرض کردم ... من یک دوست دارم به نام رضا که تا الان 20 سالِ با همیم ... من و 

رضا خیلی با هم دوست بودیم و هستیم ... و زمان بچگی من تا به یکی عادت میکردم وابسته ش

میشدم و نمی تونستم ازش دل بِکَنم. بنابراین هر موقع رضا باهام قهر می کرد من میرفتم 

منت کشی ، حتی اگر اون مقصر بود بازم من میرفتم منت کشی.(با اینکه معمولا بزرگتر از دل کوچیکتر

در میاره-چون رضا چند ماهی از من بزرگترِ) ... خلاصه این روند دلبستگی و وابستگی ادامه داشت

تا اینکه یک بار توی 14-15 سالگی سر یه موضوعی رضا با من قهر کرد و دیگه هر کاری کردم دوست 

نشد و این دوری برای اولین به بیشتر از 24 ساعت کشید ... چون قبلاً امکان نداشت قهرمون به 24 

ساعت بکشه... خیلی سخت بود اون روزا برام ... چون من واقعاً بهش عادت کرده بودم و نمیتونستم 

دوریشو تحمل کنم ... اما بالاخره و به سختی گذشت و همین عادت شد و بعدها هم دیگه به تجربه 

تبدیل شد ... نمیدونم باید از رضا تشکر کنم برای اینکه کاری کرد که دیگه دلبسته کسی نشم یا

نه ناراحت باشم از دستش که باعث شد که دیگه من نتونم مثه گذشته وابسته بشم به کسی ... 

اما میتونم اینو به جرأت بگم این رفتار رضا بعث شد دیگه من هیچ چیز و هیچکس برام اهمیت نداشته

باشه ... حتی خانواده.حتی بهترین دوستم...حتی کسی که منو خیلی دوسم داره ولی من هنوزم

نمیتونم عمیقاً بهش دل ببندم. و همینم خودش یه دردِ.

نمیدونم از کدوم درد بنالم ... اینکه یه مدت کسایی رو دوست داشتم و هنوزم با خاطرات اوناس که 

روزام سپری میشه یا از کسی که عاشقانه منو دوس داره ولی من دیگه اون آدم گذشته م نیستم

و نمیتونم بهش دل بدم و وابسته ش بشم و همین احساس که دارم بهش ظل میکنم.بارها شده

که بهش گفتم برو،من نمیتونم درکت کنم،حتی همون روز اولی که با هم آشنا شدیم گفتم:برو،

من نمیتونم درکت کنم و این ظلمِ ... اما خودش قبول نکرد...نمیدونم،نمیدونم چی بگم...نمیدونم

چجوری بگم...فقط میتونم بگم خیلی سخته:-(

- در مورد پیشنهاد دوستان هم که باید ازدواج کنم ، علت رو عرض کردم ... باز هم میگم :

1- وضع جامعه(نبود کار-عدم ثبات قیمت ها و تحریم و...)

2- همین مشکلات (عدم وابستگی،مثل گذشته)




 

۱۲ نظر ۲۸ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۳۲

سلام دوستان .

ببخشید من از مارمولک می ترسم ... یعنی نمیترسم ... احساس میکنم اگه توی دست بگیرم انواع 

افسام مرض پوستی و... بگیرم ... میخواستم بدونم کسی بین شما دوستان پیدا میشه که تجربه 

دست زدن به این موجود رو داشته باشه ... اگه هست ، میخوام بدونم که آیا لزجِ ؟ یعنی مثه ماهی

لیزِ ؟! و آیا مشکلی نداره با دست گرفتش ؟!




 

۱۱ نظر ۱۲ مرداد ۹۲ ، ۲۳:۳۱