SuPeR Review

*نشریۀ "سوپر" فضایی برای نشر عقاید*

SuPeR Review

*نشریۀ "سوپر" فضایی برای نشر عقاید*

مشخصات بلاگ
SuPeR Review

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی..

آن زمان‌ها که پدر تنها قهرمان بود

عشق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند

تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند

تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!

(استاد مرحوم حسین پناهی)

برای همکاری و هماهنگی با ایمیل :

Stage@mailfa.org

تماس حاصل فرمایید.

• کسانی هم که مایل به تبادل لینک

هستن ، ما رو با عنوان وبلاگمون لینک

کنن ، بعد تو قسمت نظرات وبلاگمون

اسم و آدرس وبلاگشون رو بذارن که هم

سر بزنیم هم نظر بدیم و هم لینک کنیم.

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۴ مطلب با موضوع «داستان - خاطره» ثبت شده است


قرار بود یه سگ برای سرپرستی بگیرم از یه دختر خانمی که قصد سفر به خارج از کشور
داشت.
جمعه بود طبق قراری که شب قبلش برای دیدن سگ ما به خونشون رفته بودیم گذاشتیم
برای دیدن جا ، قرار شد که ساعت 2 خونه ی من باشن....بلفی رو آورد و خونه رو دید و
داشتن میرفتن بین راه پله ها دختره گفت اگر قرار شد بهتون واگذار کنم خبرتون میکنم ...
یجورایی تابلو بود که نمیخواد به من واگذار کنه ... خلاصه اونا رفتن و من یه سر رفتم طبقه
بالا (خونه اصلی) همینجوری که داشتم با مادرم حرف میزدم ، که یهو گوشیم زنگ خورد ...
مهدی بود ... گفت کجایی ؟ گفتم خونه ... گفتم شاید طبق معمول میخواد بیاد پیشم ...
گفت پاشو بیا بیرون ... گفتم خب چه کاریه ... بیا اینجا دیگه ... گفت نه ، با آرینم ... بیا
سر کوچه ... لباس پوشیدم رفتم سر کوچه ... دیدم خبری ازشون نیست ... زنگ زدم به
گوشی مهدی ... رفتم تا دم در خونه ... همینجوری که داشتم با گوشی مهدی رو میگرفتم
برگشتم سر کوچه رو دیدم که همون لحظه سر رسیدن ... مهدی و آرین با هم تو ماشین
آرین ... رفتم سوار شدم ... گفتم خب چرا نمیاید بریم پایین (خونه خودم) مهدی هم حرفمو
تایید کرد ... اما آرین گفت بریم یه دوری بزنیم یه سیگاری بزنیم بعد ... گفتم سیگار و پایینم
میشد زد دیگه ... گفت نه با ماشین حالش بیشتره ... آرین یه چیزی در آورد ... شبیه سیگار
که یه مقدار کوچیکتر بود و معلوم بود دست سازِ ... روشن کرد و کام اولم خودش کشید ...
بعد داد مهدی و بعدشم افتاد دست من ...
قبلش اینو اضاف کنم ، تابستونی ، خونه یکی از رفیقا آرین بهمون یه همچین چیزی داده بود
کشیدیم ... به قول خودش فاز خنده داره ... ولی اونشبم ما نخندیدیم ... حداقلش این بود که
من نخندیدم... یعنی اصلاً خنده آور نبود که بخوام بگم خنده آور بود و من نخندیدم ...
خلاصه رو حساب اون شب که کشیدیم و خیلی مِلو و ریز یه کم به حالت مستی در اومدیم
کشیدم ... طبق همون روال قبل ... سه کام ... بعد از هر کام نفس حبس و بعد از چند ثانیه
بده بیرون ... دو دست کامل چرخید تا اینکه یهو مهدی گفت من نمیکشم ... هنوز به نصف
نرسیده بود ... دیگه از دست بعدی فقط آرین میکشید میداد به من ... تا اینکه به آخر رسید ...
پنج دقیقه گذشت ... به آرین گفتم : اینم که چیزی نداشت که .... گفت : اینی که کشیدی
گل بود ... مارکِ چیز ... فازش خنده س ... گفتم : فعلاً که هیچی نداشت ... گفت : یه ده
دقیقه ، یک ربع دیلِی داره ...
از اینجا به بعد دیگه سکوت بود ... سکوت محض ... فکر نمی کنم به ده دقیقه یک رُبع هم
کشیده بود ... دیگه از اینجا به بعد هر تصویری فقط یه ذره یه ذره یادم میاد ... اینکه میدیدم
سر خیابون ... بعد دوباره تو حالت خلسه فرو می رفتم ... دیدم پشت چراغ قرمزیم ... خلاصه
به این حالتا رسیده بودم ....
• احساس می کردم زمان (حتی یک دقیقه) یک ساعت طول کشیده.
• صدای کم رو احساس می کردم خیلی کمه و صدای نرمال رو احساس می کردم خیلی زیاده.
• احساس تشنگی و خفگی ...
• احساس خواب آلودگی شدید (اما بعدش هر چی زور زدم بخوام نشد که نشد)
• تو حرفا زدن پرت و پلا می گفتم و به موضوع مورد بحث حرف نمیزدم ....
• تو قسمت رون پام (وقتی تو ماشین نشسته بودم) احساس می کردم 200 کیلو وزنه گذاشتن
 و احساس می کردم اصلاً نمی تونم پامو تکون بدم.

• احساس خستگی تو نوع حرف زدن و راه رفتنم به شدت تاثیر گذاشته بود... جوری که موقع
 راه رفتن از مسیر منحرف میشدم.
• یه چیزی که خیلی بد بود ... این بود که وقتی به مغز فشار میاوردم که هوشیار باشه اوضاع بدتر
میشد !

• قتل یا دعوا هم اگه اوضاع بدتر میشد میتونست رُخ بده ... چون به قول خودمون جو کم آوردن کم
 نیاوردن بود ... ضمن اینکه یه حرفایی هم رد و بدل میشه که تو اون موقعیت شاید ناخودآگاه مغزت
 همه چیز رو بگه و بعد از اینکه هوشیار شدی بفهمی که اااای واااای ... چه گاف بزرگی دادی و همه
زندگیتو لو دادی !


 ◘ خلاصه اون روزِ من ، هر طور که بود بالاخره بخیر گذشت ... ولی اینو هیچوقت یادم نمیره ! که هر
آن ممکن اُوِر دوز (Overdose)  کنم.


این یه جو بود ... یعنی جو گیر شدم ... یه آن به خودم اومدم دیدم پُکیدم. ... خیر سرم من میخواستم
سیگارم ترک کنم ... حالا الان به این روز افتادم ...
و یه چیز دیگه ای که بهم ثابت شد ... این بود که بعضیا هستن که بدنشون به این گند عادت کرده ...
دیگه بدن به قول خودمون آفی رد کرده ... دیگه خاموش ... اینجور آدما براشون مهم نیست کُک باشه ...
کراک باشه ... شیشه باشه ... همه چی مصرف میکنن و عین خیالشونم نیست ... خودتونو با اونا
مقایسه نکنید ... شاید بدن شما هم این چیزارو تحمل کنه ... ولی قشنگ  خودتونو به گ ا میدیدن...
نگید که اگه معتادش بشید به گ ا میرید بلکه همون یک بارشم چه چیزایی رو که فنا نمیکنه تو بدن.
نکشید ... نکنید ... نگردید با اینجور آدما ... هر چقدرم با مرام هستن اینجور رفیقا ... ولی خودشون
میتونن گلیم خودشونو از آب بکشن بیرون ... ولی گلیم شما رو که نمیتونن !

اینا بخضی از اون اتفاق نا جور بود ... یه چیزاییش واقعاً محو شد از ذهنم بخاطر شدت حال بدم ...
و خیلی هاش رو هم نگفتم ...

اگه شد یه روزی بهتون میفهمونم چجوری ب گ ایی داره ...

اینکه اول قضیه رو هم با قضیه سرپرستی سگ شروع کردم رو هم یادم رفت بگم چرا ... چون بعدش
فقط مُدام خدارو شکر می کردم که بعد از اونا این اتفاق افتاد ... اگه کسی ما رو تو اون وضع میدید
واقعاً خدا میدونست چی میشد !

 (ن : روهان) 

 

۴ نظر ۰۶ دی ۹۲ ، ۰۴:۰۹


بیزارم از پاییز ... detest of autumn 

میخوام از اول شروع کنم و بگم ... 

دو سال پیش تو اوج تنهایی و افسردگی تو مسنجر و سایت های مختلف دنبال یه دوست (دختر)

می گشتم که بتونه اولاً هم منو تحمل کنه هم اینکه همدم تنهاییم بشه ... با روان گسیختگی محض

تو سایت ها و مسنجرها می گشتم و با همه ارتباط برقرار می کردم تا اینکه یه شب با یه نفر آشنا 

شدم که مشخصات پروفایلش نشون میداد که همشهری هستیم . خلاصه باهاش ارتباط برقرار کردم 

و همه حرفامو بهش زدم ... از روی غروری که داشتم و از شناختی که داشتم اولین چیزی که بهش

یادآور شدم این بود که "من غیر قابل تحملم و کمتر کسی و بهتره اینجوری بگم ، هیچکس نمیتونه

منو تحمل کنه" ... اونم مغرور بود و نمخواست که زیر بار حرف زور و بداخلاقی بره ... اون شب

بعد دو ساعت چت کردن بهش گفتم برو ... به قدری حالم بد بود که داشتم اشک می ریختم و بهش میگفتم

برو ... تو هم نمیتونی منو تحمل کنی ... اونم رفت ... من هم تو واقعیت داشتم زار زار گریه می کردم 

هم تو روم (چت روم) مدام شکلک گریه می ذاشتم ... چند دقیقه گذشته بود و من همینجوری داشتم گریه 

میکردم و... که دیدم دوباره برگشت ... و گفت : من تحملت میکنم ! ... گفتم نمیتونی ! گفتم برو ... نمیخواد 

برام دل بسوزونی ... گفتم : منو خانوادمم نمیتونن تحمل کنن ، چه برسه به تو ... اما گفت : من با بقیه 

فرق دارم و من تحملت میکنم ! ... هر چی بهش گفتم برو ، گوش نکرد ... گفتم اصن من پشیمون شدم ... 

میخوام تنها بمونم تا اینکه یه نفر دیگه رو درگیر خودم کنم و بخوام ناراحتش کنم ... گفت : من ناراحت 

نمیشم و قول میدم تحملت کنم .... از اون شب به بعد تا 6 ما اول دوستیمون سر هر بحثی بهش میگفتم 

بره ... چون واقعاً داشتیم عذاب میکشیدیم ... ولی اون حرف گوش نمی کرد و میگفت من نمیرم و تحملت 

میکنم ... به حدی که گفته بود تحملم میکنه و تنهام نمیذاره و میگفت با بقیه فرق داره که باورم شده بود

که میتونه و واقعاً فرق داره ... اما .............. 1 ماهه رفته و الان دیگه میگه : متنفرم ازت و دیگه حالم ازت

بهم میخوره و نذر کردم که بری .... دیگه نمیخوام ببینمت .... 

کسی که همیشه می گفت : من عاشقتم .... میگفت : هیچوقت تنهات نمیذارم ... میگفت : اگه برم میمیرم ... 

حالا میگه : متنفرم ازت ... بدم میاد ازت ... حالم ازت بهم میخوره .... نمیخوام ببینمت ....

تو این یک ماه بهش فرصت دادم و سعی کردم غرورم رو زیر پا بذارم ... ولی هنوز برنگشته و ازم دورتر و 

دورتر شده و دیگه هیچ خبری ازش نیست ......

یکی یه چی بهم بگه ! ... چی شد ؟! ... مگه من بهش نمیگفتم بره ؟! چرا بعد دو سال ؟! چرا گذاشت من بهش 

وابسته بشم و عاشقش بشم و نتونم ازش جدا بشم و بعد بذاره بره ؟! ... 

به قدری داغونم که خیلیا باهام حرف زدن و خواستن بهم انرژی مثبت بدن و نذارن که من افسرده تر بشم ... ولی

هیچکدوم نتونستن بگن : چرا ؟! چرا اون وقتی که من بدترین رفتارارو باهاش می کردم نمی رفت و حالا که دیگه 

من عاشق همین بخشیدناش شدم گذاشت رفت ؟!

چرا دلمو اینجوری شکست ؟! ... من اشتباه کردم ... ولی چرا تاوانشو اینجوری باید پس بدم ؟!




 

۲۶ نظر ۲۴ مهر ۹۲ ، ۱۵:۴۹


سلام دوستان .

دو روز پیش مطلبی رو با عنوان ♠هنوزم دوستش دارم♠ درج کردم و با استقبال گرم و خوب 

شما عزیزان رو به رو شدم و حاصل این محبت 35 نظر مفید بود.

خیلی از شما دوستان ، تجربیات و نظریه های خوبی در اختیارم گذاشتید و خیلی هاتون هم

به گرمی همدردی کردید و عده ای هم که تجربه ای نداشتن لطف داشتن و حتی اعلام کردن

واقعاً همه ی نظرات ارزشمند و قابل احترام بود.

واقعاً از تک تکتون ممنونم برای این لطف و محبت هاتون.smiley

چند تا نکته  رو در مورد اون پُست باید اشاره کنم که برای خیلی از عزیزان سوال شده بود:

- دوستان من الان با هیچکدوم از اون دوستان نیستم و فقط خاطراتشون هر از گاهی اذیتم میکنه

البته تا چند وقت پیش مدام دوست و قهر میشدیم تا اینکه بالاخره تموم شد.

- منظور از "عشق" و "عاشق" با تعریف علاقه ی بسیار زیادِ ... نه به اینکه همه رو به دید همسر

ببینم.

- من از لحاظ احساسی واقعاً خیلی زود به دیگران وابسته میشدم. همونطور که تو کامنت یکی از

دوستان هم عرض کردم ... من یک دوست دارم به نام رضا که تا الان 20 سالِ با همیم ... من و 

رضا خیلی با هم دوست بودیم و هستیم ... و زمان بچگی من تا به یکی عادت میکردم وابسته ش

میشدم و نمی تونستم ازش دل بِکَنم. بنابراین هر موقع رضا باهام قهر می کرد من میرفتم 

منت کشی ، حتی اگر اون مقصر بود بازم من میرفتم منت کشی.(با اینکه معمولا بزرگتر از دل کوچیکتر

در میاره-چون رضا چند ماهی از من بزرگترِ) ... خلاصه این روند دلبستگی و وابستگی ادامه داشت

تا اینکه یک بار توی 14-15 سالگی سر یه موضوعی رضا با من قهر کرد و دیگه هر کاری کردم دوست 

نشد و این دوری برای اولین به بیشتر از 24 ساعت کشید ... چون قبلاً امکان نداشت قهرمون به 24 

ساعت بکشه... خیلی سخت بود اون روزا برام ... چون من واقعاً بهش عادت کرده بودم و نمیتونستم 

دوریشو تحمل کنم ... اما بالاخره و به سختی گذشت و همین عادت شد و بعدها هم دیگه به تجربه 

تبدیل شد ... نمیدونم باید از رضا تشکر کنم برای اینکه کاری کرد که دیگه دلبسته کسی نشم یا

نه ناراحت باشم از دستش که باعث شد که دیگه من نتونم مثه گذشته وابسته بشم به کسی ... 

اما میتونم اینو به جرأت بگم این رفتار رضا بعث شد دیگه من هیچ چیز و هیچکس برام اهمیت نداشته

باشه ... حتی خانواده.حتی بهترین دوستم...حتی کسی که منو خیلی دوسم داره ولی من هنوزم

نمیتونم عمیقاً بهش دل ببندم. و همینم خودش یه دردِ.

نمیدونم از کدوم درد بنالم ... اینکه یه مدت کسایی رو دوست داشتم و هنوزم با خاطرات اوناس که 

روزام سپری میشه یا از کسی که عاشقانه منو دوس داره ولی من دیگه اون آدم گذشته م نیستم

و نمیتونم بهش دل بدم و وابسته ش بشم و همین احساس که دارم بهش ظل میکنم.بارها شده

که بهش گفتم برو،من نمیتونم درکت کنم،حتی همون روز اولی که با هم آشنا شدیم گفتم:برو،

من نمیتونم درکت کنم و این ظلمِ ... اما خودش قبول نکرد...نمیدونم،نمیدونم چی بگم...نمیدونم

چجوری بگم...فقط میتونم بگم خیلی سخته:-(

- در مورد پیشنهاد دوستان هم که باید ازدواج کنم ، علت رو عرض کردم ... باز هم میگم :

1- وضع جامعه(نبود کار-عدم ثبات قیمت ها و تحریم و...)

2- همین مشکلات (عدم وابستگی،مثل گذشته)




 

۱۲ نظر ۲۸ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۳۲


کوچیک که بودم دوست داشتم با دخترای شیطون و وروجک و با مزه و باهوش باشم.

همیشه ، از همون بچگی هم میگفتم اگه یه روزی بزرگ بشم بخوام زن بگیرم ، زنم حتماً باید 

زنم شیطون و وروجک و لوس و شیرین زبون و خلاصه یه دختر شاد و اکتیو باشه ... 

اما توو همون بچگی برام تجربه شد که اینجور دخترا کنترل و به دست آوردنشون خیلی سخته.

اما نمیدونم چرا این علاقه هنوز تو وجودم هست و وقتی که اینجور دخترا رو میبینم ناخود آگاه 

جذبشون میشم ... شده بعضی وقتا ازشون هم ضربه (روحی) خوردم ... ولی باز نشده که 

از یاد ببرمشون و طرفشون نرم .

من از این میترسم که این رویه به زندگی آینده م لطمه بزنه ... نمیدونم چرا ، ولی من با اینکه از 

اینجور دخترا خیلی ضد حال خوردم ... ولی هنوزم دوست دارم باهاشون باشم ... خیلی با خودم 

کلنجار میرم که فراموششون کنم ... اما یه نشونه یا خاطره و کوچیکترین دلیل کافیه که یا بهشون 

زنگ بزنم یا باهاشون دوباره ارتباط برقرار کنم .

- از این میترسم :-(

تا حالا شده که از یکی خیلی خوشتون بیاد و هر کاری و هر رفتار و هر بلایی که دلش میخواد سرتون

میاره ولی شما ندید بگیرید و بازم بهش دل ببندید ؟! :-(

شاید اینو بگن عشق اما باید بگم من واقعاً میخوام سعی کنم عاشق نشم ... چون بدجوری داره نابودم 

میکنه :-( 

من 23 سالمه و از اون وقتی که با اینجور دخترا و دوستا بهم زدم شاید با هزار مکافات سعی کردم

که فراموششون کرده باشم ... اما بعد از یه مدت باز با کوچیکترین خاطره و نشونه ای میان تو ذهنم 

جوری که واقعاً دلم براشون تنگ میشه و مجبرو  میشم برم سمت سیگار و موزیک غمگین و کلا افسرده

میشم ... واقعا دست خودمم نیست ... یعنی شده بعضی وقتا خواستم خودمو بزنم به بی خیالی ... 

بعضی وقتا خواستم دپرس نباشم ... و سعی کنم خودمو با خاطرات شیرین سرگرم کنم حداقل ... اما

باز نشده و آخر بخاطر همین که پیشم نیستن و بخاطر اینکه خاطرات شیرین با هم داشتیم ناراحت میشم

و دلم میگیره ... 

تو سن 23 سالگی انقدر موهام سفید شده که هر کی منو میبینه میگه چیکار داری میکنی با خودت :-(

احساس میکنم دارم نابود میشم :-(

هر کس تجربه ای داره توی این زمینه که میتونه کمک کنه که بهشون فکر نکنم یا اینکه حداقل انقدر دپرس

نشم دریغ نکنه و بگه خواهشاً

 

۳۷ نظر ۲۶ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۱۹
BoY90